P : 16

BEYOND TIME

پارت شانزدهم | چیزی که هجده سال پنهان مانده بود

صدای مرد از تاریکی آمد:

ـ بالاخره پیداتون کردم.

سرین فوراً برگشت.

صدا برایش غریبه نبود. لورنزو مارچلو چند بار به عمارت روسّی آمده بود؛ در مهمانی‌ها، دیدارهای خانوادگی و حتی همان روزی که نامه‌ی خواستگاری پسرش برای سرین رسیده بود.

جونگ‌کوک هم او را می‌شناخت.

لورنزو وارد نور کم‌رنگ اتاق شد و نگاهش روی قاب عکس افتاد.

ـ جناب مارچلو، اینجا چه کار می‌کنید؟ ـ جونگ‌کوک پرسید.

ـ می‌تونم همین سؤال رو از شما بپرسم.

سرین قاب را بالا گرفت.

ـ شما می‌دونستید این عکس اینجاست؟

لورنزو چند لحظه به آن نگاه کرد.

ـ بله.

ـ پس چرا هیچ‌وقت چیزی درباره‌ش نگفتید؟

ـ چون کسی از من نپرسید.

سرین اخم کرد.

ـ حالا می‌پرسم.

لورنزو به عکس اشاره کرد.

ـ این مربوط به هجده سال پیشه. زمانی که خانواده‌ی شما دختری داشتند.

سرین آهسته گفت:

ـ دختری که مرد.

لورنزو نگاهش کرد.

ـ این چیزی بود که همه فکر می‌کردند.

جونگ‌کوک پرسید:

ـ اما شما الان شک دارید؟

لورنزو جواب نداد.

سرین قاب را برگرداند و نوشته‌ی پشت آن را نشان داد:

«روزی که دخترمان برای اولین بار به خانه‌ی روسّی آمد.»

لورنزو با دیدن جمله رنگش پرید.

ـ این خط آندره‌ست؟

ـ بله.

ـ پس...

لورنزو چند لحظه ساکت ماند.

ـ آندره مرگ اون دختر رو جعل کرده.

سرین خشکش زد.

ـ چه کسی؟

لورنزو به او نگاه کرد، اما جواب نداد.

جونگ‌کوک آرام گفت:

ـ دختر خانواده؟

لورنزو همچنان سکوت کرد.

سرین چند قدم عقب رفت.

ـ یعنی اون دختر زنده‌ست؟

ـ من فکر می‌کنم خانواده‌ی روسّی هجده سال پیش دلیل خیلی خوبی برای دروغ گفتن داشتند.

سرین با عصبانیت گفت:

ـ چرا هیچ‌کس حاضر نیست جواب واضح بده؟

لورنزو آرام گفت:

ـ چون جواب این سؤال ممکنه زندگی شما رو عوض کنه.

ـ زندگی من همین حالا هم عوض شده.

لورنزو لحظه‌ای مکث کرد.

ـ سرین، درباره‌ی این عکس با هیچ‌کس حرف نزن.

ـ حتی خانواده‌ام؟

لورنزو نگاهش را پایین انداخت.

ـ مخصوصاً خانواده‌ات.

جونگ‌کوک فوراً متوجه شد.

ـ شما چیزی می‌دونید.

ـ بیشتر از چیزی که باید.

ـ پس بگید.

ـ هنوز نه.

لورنزو به سمت در رفت.

سرین صدایش زد:

ـ اون نامه‌ای که برای خانواده‌مون فرستادید... چرا گفتید سند رو تا سه روز دیگه تحویل بدن؟

لورنزو برگشت.

ـ چون سه روز دیگه ممکنه دیگه فرصتی برای پنهان کردنش وجود نداشته باشه.

ـ از چی می‌ترسید؟

لورنزو نگاهش کرد.

ـ از اینکه کسی که هجده سال پیش دستور اون کار رو داد، بفهمه دخترش هنوز زنده‌ست.

سرین نفسش بند آمد.

ـ دخترش؟

اما لورنزو دیگر چیزی نگفت و از خانه خارج شد.

سرین به جونگ‌کوک نگاه کرد.

ـ «دخترش»...

جونگ‌کوک پاسخی نداد.

چند لحظه بعد صدای سم اسبی از بیرون بلند شد.

جونگ‌کوک به پنجره رفت.

لورنزو سوار شده بود، اما تنها نبود.

مارکو کنارش ایستاده بود.

مردی که جونگ‌کوک با دیدنش دستش را روی شمشیر گذاشت.

مارکو کاغذی تاخورده به لورنزو داد.

لورنزو آن را باز کرد.

چهره‌اش درهم رفت.

بعد سرش را بلند کرد و مستقیم به پنجره‌ای نگاه کرد که سرین پشت آن ایستاده بود.
دیدگاه ها (۰)

P : 17

P : 18

P : 15

P : 14

P : 8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط